باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

8/31/2010

خرید ، ... گشاد

آبجی‌ لورا : بعد از رفتن من تو باید به یک مرکز توان بخشی بروی تا خستگی‌ بودن من بدر شود!

خودم: خدا بداد کسی‌ برسد که با این خواهر بیش فعال وصلت کند. مردک بیچاره تا اخر عمر در بازپروری خواهد بود!

8/19/2010

سورلا اینجاست


دلخوشی بودن آبجی‌ لورا کمتر از بودن پرستو در اینجا نیست. خوشحالم ! لورا خواهر خوانده ایتالیایی ما است.

7/08/2010

عمق درگیری

نگاه رو می‌شه حس کرد؟ تاب یه با هم بودن چند ساله که بوی دوری میده؟ از چه جنسی‌ هست من نمیدونم اما سنگینی‌ چشم‌ها رو می‌شه از روی نگاه اون‌ها دید! حتا اگه بهترین‌ها رو هم داشته باشی‌ باز هم یه‌روز که نگم یه عالم ، یه ذره ازش خسته میشی‌ ممکن دلت رو بزنه !! پس راست میگن عشق زیاد دل زدگی میاره، یا گاهی از زیبا دیدن زیاد دلت می‌خواد کمی‌ اونوری هم نگاه کنی‌! به این میگن عمق درگیری

2/21/2010

تب شیرین

چند شب پیش که در تب میسوختم، تا صبح سرم را بر شانه خواهرم گذاشته بودم ، او دست مهربانش را بر پیشانی من گذاشته بود و من را دلداری میداد ، صبح که به خودم آمدم دیدم سرم را روی شانه های خودمگذاشته ام ! دل تنگ تب نمیشناسد .

2/11/2010

آرامش برفی

هر بارکه دو تا پاهاموم رو محکم رو زمین میزارم با اطمینان رو برف ها راه میرم به خودم میگم زندگی میتونه جور دیگری هم باشه !! پس نه غر نه شکایت ، برو تا انجایی که میتوانی و از همش لذت ببر !! این چند روز تا جایی که میشد رفتم و ساکت در خود نگاه کردم و از ته دل به آرامش خودم لبخند زدم ، کاش که میتونستم اون ها رو هم شریک کنم .

1/18/2010

لبخند خسته

آرام نگاهی کرد. چه کلاه زیبایی ! جواب لبخندی سرد بود از سر بی ذوقی ، میتوانم دست به کلاهتون بزنم ،
-چرا که نه ؟!
- دوباره زنبیل را بدست گرفت و بین قفسه ها سرک کشید حتا شب خوش هم نگفت!
- ته ته قفسه ها که رسید او آنجا بود
- این طرف ها بیشتر بیا ، و بعد با آغوش بازی خداحافظی کرد .
- اینجا بود که به خودش آمد ، چگونه یک لبخند میتواند آدم خسته سر گردانی را گرم و گیرا نشان دهد.

1/10/2010

روی باز

به رمئوو میگویم با من ایتالیایی یا اسپانیایی صحبت کن، میخواهم روز نو را با کلامی نو شروع کنم. از این همه تازگی لذت میبرم. عجب دوران دل انگیزی است این ۳۰ سالگی. وسوسه شدم که دوره شیرینی پزی فرانسوی را بگذرانم، آموزش زبان اسپانیایی را از سر گیرم، و کتاب خوانی را تند تر! این همه از گوشه های شیرین زندگی من است. به خودم میبالم، که آماده به استقبال دهه جدید رفته ام!