جمعه شب ها ی اينجا بر عکس ايران که دلتنگی می آورد کلی باعث
نشاط و سر زندگی است.در عوض يک شنبه ها شب ملال آور است.
خوابيدن کيهان را بايد به فال نيک گرفت و شروع به نوشتن کرد.
ديشب حدود ساعت 6:30 کيهان به من زنگ زد که شهره سر
ساعت 7 اينجا باش ،چه خبره؟ با همکارهای گرامی می خواهيم
به شهری بنام منياک بريم ، که چی ؟ شام را آنجا بخوريم.
من که از شدت دلدرد و قضايا ی ماهيانه سخت در پيچش بودم،
گفتم کيهان جان از خير اين يکی بگذر که من قادر به حرکت نيستم.
ولی بقدری ايشان خودشان را لوس کردند و خواهش که بنده مجبور به
ترک رخت خواب شدم.حالا جالب اينجاست که من دم ساختمان محل
کار کيهان هستم ولی از خودش خبری نيست که نيست؟؟؟ از طرف ديگر
يکی از همکارانش شديد در جستجو ی کيهان!!
وقتی هم که پيدا شد تا خود خيابان 30 ام آنقدر دويديم که اصلاً من يادم رفت
که نيم ساعت قبل در چه حالی بودم!! ولی هر جوری بود به ترن ساعت 7:30
رسيديم و جميع همکاران آقا را از نگرانی خارج کرديم.
يه محله ديدنی بود با يک عالمه مغازه سراميک و شيشه کاری که بايد در طول
روز به آنجا رفت.حدود ساعت 11 به خانه برگشتيم و من يکسره از شدت خستگی
به خواب رفتم
نشاط و سر زندگی است.در عوض يک شنبه ها شب ملال آور است.
خوابيدن کيهان را بايد به فال نيک گرفت و شروع به نوشتن کرد.
ديشب حدود ساعت 6:30 کيهان به من زنگ زد که شهره سر
ساعت 7 اينجا باش ،چه خبره؟ با همکارهای گرامی می خواهيم
به شهری بنام منياک بريم ، که چی ؟ شام را آنجا بخوريم.
من که از شدت دلدرد و قضايا ی ماهيانه سخت در پيچش بودم،
گفتم کيهان جان از خير اين يکی بگذر که من قادر به حرکت نيستم.
ولی بقدری ايشان خودشان را لوس کردند و خواهش که بنده مجبور به
ترک رخت خواب شدم.حالا جالب اينجاست که من دم ساختمان محل
کار کيهان هستم ولی از خودش خبری نيست که نيست؟؟؟ از طرف ديگر
يکی از همکارانش شديد در جستجو ی کيهان!!
وقتی هم که پيدا شد تا خود خيابان 30 ام آنقدر دويديم که اصلاً من يادم رفت
که نيم ساعت قبل در چه حالی بودم!! ولی هر جوری بود به ترن ساعت 7:30
رسيديم و جميع همکاران آقا را از نگرانی خارج کرديم.
يه محله ديدنی بود با يک عالمه مغازه سراميک و شيشه کاری که بايد در طول
روز به آنجا رفت.حدود ساعت 11 به خانه برگشتيم و من يکسره از شدت خستگی
به خواب رفتم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر