باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۵/۱۷/۱۳۸۶

چرنديات

سعی ميکنم افکارم را پرواز دهم ، چندمين بار است که ايميل ام را باز ميکنم نه خبری نيست. حس ترک خانه را هم ندارم، ميدانم که مادرم برايمان بسته يی فرستاده ولی کو انرژی که برود اداره پست و آنرا تحويل بگيرد. دلم ميخواهد الان ميتوانستم به شانه های مادرم لم داده بودم و هی غر ميزدم.ساعت 12 شد و من هنوز تصميم کبرا را نگرفته ام!ديگر ذوقی به خواندن اخبار حزن انگيز مملکت ندارم . گاهی فکر به آنچه که پشت سر گذاشتم برايم از خود گذراندن قضيه درد ناک تر است.

هیچ نظری موجود نیست: