سه گلدان زيبا خريده ام کوچک و دوست داشتنی لاله نرگس و سنبل . ميخواهم پيازچه هايشان را در يخچال نگاه دارم تا زمستان آينده دوباره سبز شوند. اين همه آمادگی من برای پذيرايی از سال جديد است. اميل هايم را به ترتيب نگاه ميکنم، بيشتر پيام تبريک از طرف دوستان است اما خواندنشان بيشتر مانند زجر است تا خوشحالی ، بعد از شدت قصه به گوشه يی دنج در آزمايشگاه ميروم، زار زار گريه ميکنم.آخر اين سومين عيدی است روی مادر و پدر و خواهر و برادرم را از راه دور بوسيده ام حالا حالا هم که نميدانم چه ميشود؟ سال سختی را برای کشورم ميبنم هيچ چيزی برايم رنگ اميد ندارد، دل خوشم به آنچه که فردا آيد ولی نگران از آنچه که نميدانم در فردا وجود دارد، رو ياهايم تنها گريز گاه دل تنگی هايم هستند و وعده هايی که به خودم ميدهم مرا قرص نگاه ميدارد، هيچ وقت حتا فکر هم نميکردم که روزی اين قدر دل تنگ روز های سخت زندگيم شوم،کسی معنی اين حرف ها را ميداند؟
۱ نظر:
ارسال یک نظر