باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۴/۰۲/۱۳۸۵

in chand rooz

دنبال يه فرصت می گشتم تا بنويسم.تولد سزان 20 june بود من و کيهان بهش قول داديم که برات قورمه سبزی
بپذ يم من صبح زود بيدار شدم و جاتون خالی خيلی خوشمزه شده بود
.ولی نمی دونم اين اختلاف فرهنگی
زياده که اين ادم ها نميدونن که تو جشن تولد بايد يه کيکی هم وجود داشته باشه ،با ون چيز هايی
که
از سوزی شنيده بودم خيلی دلم شکست .حتی خودش هم گريه کرد .گا هی بدم مياد اينقدر
آدم ها
رو برای پول در آوردن می بينم.ولی دوستاش و مخصوصا "ارن"براش تو يکی از بار های
تو محله مکزيکی ها
يه پارتی گرفتن که من و کيهان معمولا آخره اين پارتی ها از صدای
بلند سر درد ميشيم هم شرکت
کرديم و خيلی خوشحال شد.
من واقعا منطق اين مخصوصا مادر
"زن عمو"رو نميفهمم.
راستی کيهان ديروز يه کار جالب کرد
.مثله هر ماه که بنده بايد يه سر داروخانه بزنم ديروز هم وقتش بود
اما اون
پيشنهاد کرد که من رو ترک جلو بشي و اون پا بزنه،وای عالی عالی بود،محشر ،کلی کيف
کردم خودش ميگه
که هيچ وقت حاضر نيست رو ترک کسی بشينه ولی تو اين کار رو کردی؟؟؟
اين هم ازسواری گرفتنه مجانی شهره
!!!!!


هیچ نظری موجود نیست: