باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۴/۰۸/۱۳۸۵

hafte na maloom

اين روز ها ما نگران هستيم البته از بس که خبر های خوب و بد رو پشت سر هم شنيديم ديگه عادت کرديم
که چطوری بسوزيم و بسازيم ولی با اين ريسکی که تو جونيمون کرديم و آمديم اينجا بايد همه تلاشمون رو بکنيم

تا به........................................
ان چيزی که می خواييم برسيم
.هنوز هيچ خبری از اين کار جديد نداريم و هيچ چيزی بدتر از انتظار نيست،
ميدو نيد خصو صاً اينکه من هميشه بايد نقش کاتاليزر رو داشته باشتم ،تو همه واکنش ها شرکت کنم

ولی هميشه روحيه و ثباتم رو هم حفظ کنم
.باور کنيد کار سختی!! چون به يه جايی می رسه که يکی ديگه بايد
به من آرامش بده و اين يعنی هيچ کس
!!!
ديروز کيهان اينقدر مشوش بود که تعجب کردم چرا يادش رفته غذا شو بخور و تمام مدت فکر می کرده که چه عرض

کنم يه بار در کيف شو رو باز نکرده ببينه چی اين تو هست
!!!!
چرا اين مردا اينقدر عجيبن اصلاًفکرشون تو هواست؟يا اصلاً ذ هن شون فقط گنجايش يه موضوع رو داره؟؟

خلاصه بعد از اينکه کلی ازش پرسيدم بابا جون من که جلوی خودت برات ساندويچ درست کردم پس چرا

دقت نمی کنی،
2 سا عت بعد گفت که آره چی شده و اين استاد محترم دوباره رو خط اعصاب بودن!!
و همه چی رو کلاً فراموش کرده
!!!
فقط اميدوارم که هر چه زود تر کار اين شازده پسر زود تر درست بشه تا ببينيم نگرانی بعديشون چی

ميتونه باشه؟؟

به اميد روز های بدون نسيان

هیچ نظری موجود نیست: