باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۴/۱۴/۱۳۸۵

انتظار

تصميم دارم که وب لاگم رو زود به زود بروز کنم.اين هفته ما بالاخره اين فستيوال غذا رو ريت
کرديم کلی ذوق داشتيم که آره به به چه غذا هايی؟؟؟ولی چشمتون روز بد نبينه!!!
اصلاً من نمی دونم اين آمريکايی ها تو عمرشون چی خوردن!!آخه گوشت رو بدون هيچی
بذاری رو آتيش کباب کنی بعد يه ذره سس تند بهش بزنی شد غذا منظورم همون
"بربی کيو"است.از همون اول که وارد شديم از بوی گند همه چی داشتيم خفه می شديم
جالب اون سيب زمينی سرخ کرده های نمايشگاه بين الملل اي خودمون شرف داره به
اين غذا های سرخ کرده و بی مزه ولی بی انصافی اگه نگم که فقط بلال شون خوشمزه بود
که اين هم طبيعی چون اين کشور صادر کننده اول ذرت تو دنياست.
اين هم از گردش اين آخر هفته در فستيوال غذا!!!
اما بعدش ،سوزان يه دوست هندی داره که خيلی هميشه ازش تعريف ميکنه و اين بار اين
دوست ما رو به خونش دعوت کرده بود البته خودش تو نيويورک زندگی ميکنه و اينجا منزل
پدر و مادرش،اين خونه مثله قصر شيشه اي بود کناره يه درياچه!!!تازه يه قايق هم داشتند
که چون اين هفته تو اينجا کلی جشن و آتيش بازی بود ما بيشتر مدت تو قايق بوديم و
و اين مراسم رو از اونجا تماشا کرديم.خيلی مهيج و پر سر و صدا بود.
و اما روزگار اين هفته مدام خواب های عجيب و قريب ازارم ميده!!
شايد نگرانی دليل اصليش باشه ولی ها چی هست من رو داره اذيت ميکنه
از دست هيچ کسی هم کاری بر نمياد؟؟


هیچ نظری موجود نیست: