باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۴/۲۱/۱۳۸۵

هنوز نيامده

آخرين اميد هم در حال محو شدن است.
از فردا کل گروه تصوير برداری به مسافرت می روند، و اين يعنی انتظار تا
آخر ماه آگوست.نمی دونم اين تاوان چی می تونه باشه؟
ولی روح زندگی رو تو آدم يخ می کنه؟ برای آدمی مثل کيهان که زندگی
يعنی علم، فراگيری و پژوهش اينجا درست حکم يک زندانی مجبور به
تقليد رو داره.می دانم که سخت است ولی ما به 2 يا 3 ماه اسيری
بيشتر به اين وضعيت نگاه می کنيم،البته خدا رو شکر.
من زياد نگران نيستم چون هر جوری قضيه را بر رسی ميکنم
مطمئن تر می شوم که سر انجام می تونه وارد اين دانشگاه پنسيلوانيا
بشه.الهی اين آخرين اميد را از دل من نگير

هیچ نظری موجود نیست: