باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۷/۰۸/۱۳۸۵

(اسباب کشی(1

الان آخرين پستم رو که ديدم تازه فهميدم که خيلی وقت که
ننوشتم.ميدونيد تو دنيای امروز کامپيوتر داشتن از نان شب
هم واجب تر شده،مخصو صاً اگر همسر گرامی همش کار
تحقيقاتی و برنامه نويسی داشته باشند.هر جوری شده
بايد لب تاپ بخرم.از خيلی چيز ها بايد صحبت کنم.
ولی در مجموع وقتی لبخند رضايت رو لب های کيهان
هر شب با وجود خستگی ميبينم،بيشتر از اينجا آمدن
خوشحال ميشوم ضمن اينکه تو فيلادلفيا کلی دانشگاه
وجود داره و اين يعنی يک شرايط عالی برای من.
تو اين يک ماه يا حتی بيشتر من مدتی خانه عمو مسعود
بودم که ان خودش بماند که چه ها بود و چه گذشت؟؟
ولی بعدش که با کيهان به اينجا آمدم تازه خونه سر تا ..رو
بايد تحويل ميگرفتی با جک و جونور ...
بعد خريد اسباب و جايی برای خوابيدن که خيلی مهمه!!
و گم کردن موبايل؟؟
بايد شرح طولانی بنويسم،فعلا چون همسر عزيز در خواب
بسر می برند در اثر خستگی من شروع به نوشتن کردم،
که ديگه بس است.

هیچ نظری موجود نیست: