باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۸/۰۳/۱۳۸۵

عروسی

درست کمی بعد از مستقر شدن بحث رفتن به عروسی پيش آمد.
اينجا بود که وسط ماه رمضان تصميم به رفتن گرفتيم آن هم چه رفتنی!
اولاً بايد به نيوير ک می رفتيم و بعد به بوستون که با اتوبوس های محله
چينی ها رفتيم.دوم اين دختر عمو ها آنقدر با غصه پدر و مادرشون
درگير بودن که همش دنبال بهانه اي برای گريه کردن بودند.
بگذريم که صبح روز عروسی با کاوه به يک گردش تفريحی رفتيم به شهر
جادوگر ها!!
عروسی خيلی ساده بگذار شد ،عروس يه دهن آواز خواند در کليسا و ثريا
خانم هم چند کلمه سخن رانی کردند.
از همه مهم تر بخش شام بود که ميشه گفت"افتضاح"و عجيب بود.
کيهان بنده خدا که سخت دل روده به هم پيچيده شده بود.
خيلی حالش بد شد.
آخه کی ديده تو عروسی برنج ساده با لوبيا قرمز سرو کنند!!


هیچ نظری موجود نیست: