باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۲/۱۵/۱۳۸۶

چقدر از جمعه شبها لذت ميبريد

پارتی های جمعه شبها و شلوغی خيابانها در هر جمعه خستگی يک هفته را از تن به در ميکند. امکان امتحان کردن غذا های کشور های مختلف،تفريح های گروهی ،حتی تنهايی بستنی بن اند جری خوردن همه لذتی است که من از جمعه شبها دوست دارم. نيمدانم در ايران که بوديم چقدر به خودمان جرأت اين لذت ها را ميداديم ولی هر چه هست آنقدر بوده که من در حال مقايسه کردن هستم

هیچ نظری موجود نیست: