باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۲/۱۹/۱۳۸۶

ناهيد دوست تازه

يکی از مواردی که خيلی من را از زندگی کردن در اينجا راضی نگه ميدارد.همين شانس ديدن تماس و صحبت با دانشجو هايی از تمام دنياست.نکته يی که معمولاً در آمريکا اتفاق می افتد.گاهی ميگويم شايد در چند سال آينده ديگر اين نکته مهمی برای من نباشد ولی مطميناً آنقدر کشور در دنياهست که من هنوز چيزی از آنها نمی دانم . من امروز يک دانشجو فوق دکترا ديدم که اهل افغانستان بود البته من ابتدا فکر کردم که او اهل انگليس است چون با لهجه کاملاً انگليسی حرف ميزند.خيلی از ديدن هم ذوق کرديم چون برای آدمی مثل من که تنها شانس فارسی حرف زدنش با کيهان خسته از کار برگشته در شب است. همين فارسی دست و پا شکستی که ناهيد صحبت ميکند باعث مسرت خاطر است.
خودش ميگويد چون پدر و مادرش ازبکی گپ ميزنند در خانه، من خوب فارسی بلد نيستم.می گويد که به آهنگ های فارسی گوش ميدهد و من هم گفتم که گاهی من هم به موزيک افغانی گوش ميدهم و چقدر غذای آنها را دوست دارم. گاهی از خودم و رفتار مردم کشورم در برابر اين مردم زحمتکش خجالت ميکشم. فقط خدا خدا ميکردم که به ياد کشته شدن آن کارگر افغانی که توسط ماموران ايرانی در مرز اتفاق افتاده نيفتد چون ديگر از شدت خجالت نميتوانی از موهبت صحبت با يک فارس زبان لذت ببری.
راستی از بس پر چانگی کردم که کاملاً يادم رفت از پذيرفته شدنم در دانشگاه چيزی بنويسم.تا فرصت بعدی و دوستی تازه

هیچ نظری موجود نیست: