ذهن در ب و داغون رو فقط با نوشتن ميشه به روز اول در آورد. تو اين مدت طولانی آنقدر درگير آدم ها اتفاقات دور و برم بوده ام که همه چی فراموشم شده است. من هر روز را با آدم ها و تجربيات جديدشان شروع ميکنم. عشيا و گريش به علاوه آدم ها اي طبقه پنجم که بنظرم عجيب ترين آدم های روزگارند برايم کلی فان هستند. آنروز که پيش دوستم ناهيد بودم يکی از بچه های آزمايشگاه من را بوسيد و گفت که عيد فطر مبارک. گفت که همه ميخواهند به افتخار اينکه ما ميتوانيم با آنها از اين به بعد ناهار بخوريم ميخواهند جشن کوچکی روز دوشنبه بگيرند. من در اين مدت کلی دوست و آشنا پيدا کرده ام. احوال درس خواندن هم خوب است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر