باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۹/۱۲/۱۳۸۶

مهمانی خانه استاد

اصلاً نمی توانستم باور کنم که آدم های پرانو ييا ی طبقه پنجم ميتوانند جور ديگری هم زندگی کنند! اين آدينه به خانه استاد بزرگ دعوت شديم البته که کيهان در کتابخانه بود و من با دوست کره اي ام جی هی به خانه ايشان رفتم. اين مهمانی به افتخار راديکا بود که بعد از عروسی ميخواهد لب را ترک کند و به کاليفرنيا برود. تقريبن همه آمده بودند. و خوردن غذا های خوشمزه ولی تند تند هندی همان و خارش و آلرژی من همان. نميدانم شايد چون من هم حالا مثل خودشان پرانييا دارم فکر ميکنم نه اين آدم ها چقدر عوض شده اند. به ها حال هر چه بود و گذشت کار من ديگر در آن لب تا چند روز آينده تمام ميشود

هیچ نظری موجود نیست: