باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۹/۳۰/۱۳۸۶

شب يلدا

روز های آخر سال است . ولی هيچ بويی از عيد خودمان ندارد.همه جا آذين بسته شده و من ميخواهم عزم به خريد هندوانه شب يلدا کنم. زنگی به بهترين ها زدم و تبريک يلدا را گفتم.ياد دوستی افتادم که بايد به او زنگ ميزدم خوشی بودن اين ساعات بهترين دليل تماس من بود تا کنه غصه نهفته در صدايم را پنهان کنم. ديشب دباره کمی بهم ريختم اما نميدانم بعضی اتفاقات از دست من خارج است پس کاری نمی توانم بکنم.بايد صبور بود و اميدوار.
شب يلدا تان خوش بلند و مستدام

هیچ نظری موجود نیست: