باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱۲/۲۱/۱۳۸۶

چه بگويم؟

حالا که بعد از مدت ها ميخوام بنويسم. ذهنم آنقدر درگير اين خرده اتفاقات دور و برم هست که اصلن تعطيلات بهاری و همه کارهايی که بايد بعد از اين چند روز انجام دهم همه بکلی از ياد برده ام.زندگی ام گاهی مانند آدم های عجول است و گاهی از شدت آرامی و يکنواختی نميدانم .... ايده های جالبی دارم که بنويسم ولی واقعاً ميخواهم بيشتر و بيشتر بنويسم.

هیچ نظری موجود نیست: