باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سالهایی را خواهم نوشت که در آن زندگی جدیدی شروع میشود
۲/۱۵/۱۳۸۷
قصه
نه تنهايی را با کسی تقسيم نميکنم، آخر او يا هر کس ديگری چه داند که در درون قلب تو می گذرد. شايد من اين قصه را هميشه و همه جا بايد با خودم بدنبال بکشم، پشت خنده های گاه و بيگاه کسی چشمی هميشه اشک می ريزد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر