باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۳/۲۶/۱۳۸۷

بابا بزُرگ

پرهای خود را می گشایم پرواز را باید تجربه کرد. کمئ صبر کن تا به خورشید برسی. بدون انکه احساس کنی کسی باید به تو پرواز را یاد دهد یا زیر بال هائ تو را بگیرد. میدانم که خسته هستی، مهلت کوتاهئ داری اما اندکئ صبر سحر نزدیک است. لحظات سختی است اما زندگی همین است کوتاه، پس بیا خاطرات زیادی با لبخند از خود باقی گذاریم. دلم برای مادرم میگیرد که می خواهد خاطره تلخی که من در هفت سالگی تجربه کردم را الان پشت سر بگذراند.

هیچ نظری موجود نیست: