با عجله راه میروم دیشب با همه سر یک سفر نشست بودم هم بودند نور بود شادی بود ،خندهها موج میزد. دوباره یادم آمد که من یاد ایام کرده ام! همین جور هراسان که دیر به سر کلاس میرسم درست ۱ ساعت زودتر رفتهام و سر کلاس نشستهام بعد با تعجب میگویم چرا کلاس نداریم، چرا کسی اینجا نیست ؟ دباره هراسان در پی استاد و شاگردان میگردم، گفت بودم که هنوز در افکار شب قبلم سیر میکردم، هنوز روشنم و به دنبال اون فردایی که نمیدانم چیست! شاید دوباره دور هم نشستیم و از دست پخت خاله تعریف کردیم، کسی میدند که پیاز سنبل را کی باید در خاک بگذارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر