باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱۲/۰۲/۱۳۸۸

تب شیرین

چند شب پیش که در تب میسوختم، تا صبح سرم را بر شانه خواهرم گذاشته بودم ، او دست مهربانش را بر پیشانی من گذاشته بود و من را دلداری میداد ، صبح که به خودم آمدم دیدم سرم را روی شانه های خودمگذاشته ام ! دل تنگ تب نمیشناسد .

هیچ نظری موجود نیست: