باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۴/۲۹/۱۳۸۵

گلايه

از جنگ بيزارم چون ....
با جنگ ميجنگم چون ياد .....
احساس همه بچه های جنگ رو می فهمم چون....
از همه خاطرات جنگ فقط نمی خواهم يکی را....
با اندوه فراوان غصه و غم هر روز به اخبار جنگ گوش ميدهم چون...
تصوير هر کودک باز مانده از جنگ برايم آنقدر درد آور است که انگار همين ديروز بود که.....
از همه جنايات جنگ يکی را نمی توان بخشيد....
امروز از همه شکايت دارم
از دنيا از گوشه يه اين سياره که صدايم آنقدر دور است که کسی
آن را نمی شنود؟!
7 روز از اين خاطرات خونين می گذرد.چيزی تا هيچ نمانده


هیچ نظری موجود نیست: