باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱۲/۰۴/۱۳۸۵

از سر بی حوصلگی

می دانم که روز هاست که چيزی پست نکردنم ، گاهی کيهان
نهيب ميزند که شهره اگر (هم سيک) شدی بفرما ايران!
خيلی از روز ها شنيدن از آنچه که اينجا از ايران می گويند مرا بشدت
غصه دار ميکند. هر آنچه که هست خوب يا بد ولی چرا اينقدر منفی؟
چند وقت پيش مادرم ميگفت عزيزم قول بده که بر ميگردی و من خيلی اميدوار
به او قولی ميدادم که خودم هم نميدانم چقدر درست است.فقط او را شاد
نگه ميدارم. نميدونم شايد اگر زود تر به دانشگاه برم ديگه از اين مزخرفات نميگم!
خلاصه اين پست ما به ياوه گويی گذشت


هیچ نظری موجود نیست: