باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۳/۰۵/۱۳۸۶

يک درخواست رسمی


ديروز که خيلی خسته و زار از ساختمان پزشکی دانشگاه بيرون آمدم. يک عابر پياده از کنارم رد شد و خيلی جدی به من نگاه کرد و گفت اه خدای من چه چشم های زيبايی و من لبخند زدم بعد بلند تر گفت : تو دوست پسر داری ؟ من گفتم من ازدواج کردم و بعد دوباره گفت: اگر ازدواج نکرده بودی؟ با من ازدواج ميکردی؟ می دانيد يک خصوصيت عجيبی که من بيشتر در افريکن امريکن ديده ام همين بروز احساسات است .اگر از دستت عصبانی شوند فحش حسابی ميخوری و اگر از رنگ دامن يا بليزت خوششان بيايد سريع آن رابه تو خواهند گفت

هیچ نظری موجود نیست: