باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۹/۰۱/۱۳۸۶

آبگوشت خوران

چه کيفی دارد که در روز شکر گذاری مراسم آبگوشت خوران راه بيندازی! يعنی انداخته ايم. يک آبگوشت مشت، وای ياد روزی افتادم که با مامانم به يک ديزی سرا در ميدان هفت تير رفتم، روز های آخر ترک ايران بود و من و خودش با هم خلوت کرده بوديم هی هی، روزگار ميدانم که می آيد اينجا انشاله،

هیچ نظری موجود نیست: