باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱/۱۳/۱۳۸۷

سيزده بدر

در غروب دل انگيز سيزده بدر آرام آرام پايين رفتن خورشيد را نگاه ميکنم . دلم برای آن سيزده بدر آخری که با پرستو بودم حسابی گرفته، اه که گاهی لذت تنهايی به دل گرفتنش است به خلوت کردنش به آنچه که ميخواهی ولی هيچ از آن نميدانی؟ فقط اميد دارم که روزی همان شود که بايد شود

هیچ نظری موجود نیست: