باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱/۱۵/۱۳۸۷

خیال

برای همه سنگ فرش هایئ که بر روی آنها قدم گُذاشتم و همه هوای خوشئ که استشمام کردم،شکر گزارم. روزی میرسد که از خیال جادویئ خویش توری می سازم و با آن همه رویاهایم را می پوشانم،به آن عطرئ خوشبو می زنم و در شبهای تاریک و تنهای خودم آنرا به تنم می آویزم، با خیالاتم درد و دل می کنم و تک تک ذره هایش را در صندوقچه یئ پنهان می کنم. فقط امیدوارم روزی که آنرا دوباره می گشایم آن خیالات مبهم محو نشده باشند؟!

هیچ نظری موجود نیست: