صحبت کردن دوستم که تاز گیها پدرش از ایران آمده من را یاد دوران دبستانم میاندازد. به گمانم ما چند این دانش آموز داشتیم که مادرها یشان فوت کرده بودند، به همین علت مدیر مدرسه از بچهها خواسته بود که وقتی ولیشان به مدرسه میایند، ذوق زده نشنود و این لوس بازیها در نیاورند بخاطر بقیه بچهها ! حالا این شده قصه من؟ این دوست من از تیپ دخترهای بابایی است تا مامان مامان نی ! هر بار که میگوید بابا این طور بابا آنطور من هم مثل آن دوران میخواهم زار بزنم برای آنچه که خیلی خیلی زود از دست دادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر