باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۵/۲۷/۱۳۸۷

شب ایتالیایئ

برای ما که از خانواده دور هستیم بودن در جمع یک خانواده مانند به گنج رسیدن است :) هفته گذشته پدر و مادر لورا ما را به شام دعوت کردند. خیلی از مرام و عادات ایتالیای ها لذت میبرم. انقدر خون گرم و مهربان هستند که یاد شب نشینی های خودمان در خانه می افتم. با مزه است که برایم سوغاتی هم اورده اند. اخر مهمانی من یک زعفران عالی را به مامان لورا دادم، انقدر ذوق کرده بود که نگو. شب به یاد ماندنی بود، خلاصه یک سفر پالرمو افتاده ام.

هیچ نظری موجود نیست: