باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۶/۱۸/۱۳۸۷

تهچین با مرغ و فسنجان

الکسا دوست جدید آلمانی من است که خیلی‌ خوب فارسی‌ صحبت می‌کند. دختری مهربان و خون گرم که فارسی‌ را از دوست پسر ایرانیش یاد گرفته و تا حالا ۳ بار هم به ایران سفر کرده است. او در خانه ای که در حال حاضر سکونت موقت دارد، گویی شبیه مسافر خانه خودمان است، هر هفت یکی از افراد در آن باید غذایی بپزد و درباره کشورش حرف بزند. این کار جالبی است که من خیلی‌ دوستش دارم. و از اینجایی که ایشان ایران و غذا و فرهنگ آن را خیلی‌ دوست دارند ما به جای شب آلمانی شب ایرانی داشتیم! خلاصه کل آعصر یکشنبه مشغول پختن شدیم آن هم چه غذا‌های لذیذی! البته مثل همیشه سوال‌های احمقانه برخی‌ از آنان دیگر داشت مرا خواسته میکرد! منظورم همان قاطی کردن ایران و عراق باهم است!

هیچ نظری موجود نیست: