باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سالهایی را خواهم نوشت که در آن زندگی جدیدی شروع میشود
۱۰/۰۹/۱۳۸۸
قورمه سبزی
حالا که بعد از مدتها قورمه سبزی پختیم به این دوست نازنین هم بگوئیم در عیش آن شریک شود. یادمان آمد کهای دلا برنج باسماتی میخواهیم که قد بکشد اوو زعفران خور باشد. یک راست به ` تردر جوز ` رفتیم و از قصه همه بسمتی را برده بودند! گفتیم به آشپز باشی آنجا، که ببخشید شما دیگر بسمتی در آن پشت مشتها در انبار ندارید؟ آشپز نگاهی به من انداخت گفت `ار یو پرشین؟` لبخندی زدم کهای بابا، ما آنقدر تابلو بودیم!!!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر