آرام نگاهی کرد. چه کلاه زیبایی ! جواب لبخندی سرد بود از سر بی ذوقی ، میتوانم دست به کلاهتون بزنم ،
-چرا که نه ؟!
- دوباره زنبیل را بدست گرفت و بین قفسه ها سرک کشید حتا شب خوش هم نگفت!
- ته ته قفسه ها که رسید او آنجا بود
- این طرف ها بیشتر بیا ، و بعد با آغوش بازی خداحافظی کرد .
- اینجا بود که به خودش آمد ، چگونه یک لبخند میتواند آدم خسته سر گردانی را گرم و گیرا نشان دهد.
-چرا که نه ؟!
- دوباره زنبیل را بدست گرفت و بین قفسه ها سرک کشید حتا شب خوش هم نگفت!
- ته ته قفسه ها که رسید او آنجا بود
- این طرف ها بیشتر بیا ، و بعد با آغوش بازی خداحافظی کرد .
- اینجا بود که به خودش آمد ، چگونه یک لبخند میتواند آدم خسته سر گردانی را گرم و گیرا نشان دهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر