باغ آذر ماه عریان است در مسیر کوچه باغ کوهپایه ردپایی نیست زیر چتر سبز کاج استاده ام در انتظار دوست
مست شعر بیکلام این که او چون من هیچ برگش نیست اما غرق خرمالوست
من در ترسیم خاطرات سال‌هایی‌ را خواهم نوشت که در آن‌ زندگی‌ جدیدی شروع میشود

۱۰/۲۸/۱۳۸۸

لبخند خسته

آرام نگاهی کرد. چه کلاه زیبایی ! جواب لبخندی سرد بود از سر بی ذوقی ، میتوانم دست به کلاهتون بزنم ،
-چرا که نه ؟!
- دوباره زنبیل را بدست گرفت و بین قفسه ها سرک کشید حتا شب خوش هم نگفت!
- ته ته قفسه ها که رسید او آنجا بود
- این طرف ها بیشتر بیا ، و بعد با آغوش بازی خداحافظی کرد .
- اینجا بود که به خودش آمد ، چگونه یک لبخند میتواند آدم خسته سر گردانی را گرم و گیرا نشان دهد.

هیچ نظری موجود نیست: